تبليغاتX
زندگی باید کرد

قالب پرشین بلاگ


زندگی باید کرد
نويسندگان

و می دانم ای خدا ، می دانم که برای   و برای زیبائی و خیر ،  بودن ، چگونه آدمی را به  می برد، چگونه اخلاص این وجود نسبی را ، این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج هاست و ضعف ها و انتظار ها ، “ “می کند!

در برابر بیشمار جاذبه ها و دعوت ها و ضرر ها و خطر ها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاه ها و امید ها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غمهای همه حقیر - که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند ، و همچون انبوهی از گرگ ها و روبا ه ها و کرکس ها و کرم ها ، بر مردار «بودن » ما ریخته اند، با یک خود خواهی عظیم انقلابی ، که معجزه ی ذکر است و زاده ی کشف ِ بندگی ِ فروتنانه ی ِ خویشتن ِ خدایی ِ  است- ناگهان عصیان می کند ، عصیانی که با انتخاب ِ تسلیم ِ مطلق به حقیقت ِ مطلق ، فرا می رسد و از عمق ِ فطرت شعله می کشد و سپس با تیغ ِ بوداوار ِ بی نیازی و بی پیوندی و تنهایی ، “مجرد “می شود و آنگاه از بودا فراتر می رود و با دو تازیانه ی «نداشتن »و نخواستن همه ی آن جانوران آدم خوار را از پیرامون ِ  بودن خویش می تاراند و آنگاه، آزاد ، سبکبار، غسل کرده و طاهر ، پاک و پارسا، «خود »شده و «مجرد»و «رستگار» !  شده و بی نیاز ، به بلند ترین قله ی ِ رفیع معراج ِ تنهایی می رسد و آنجا همه ی «من» های دروغین و زشت را ، که گوری است بر جنازه ی شهید ِ آن من ِ راستین و زیبا و خوب ، که همیشه در آن مدفون است و از چشم خویش نیز مجهول و از یاد خویش نیز فراموش ، فرو می ریزد،

با «ذکر» ، با «جهاد ِ بزرگ» و با «مردن پیش از مرگ» از درون ، به هجرت آغاز می کند ، هجرت از آنکه هست ، به سوی آنکه باید باشد.

تا…

به اخلاص میرسد و «بودنِ آدمی »به خلوص !خالص شدن برای او بروی او ،

اخلاص: «»!

آری ، یک توئی !

آنگاه اینچنین «بنده ی خاشع »، که به بندگی خدا گونه ای شده است در زمین و اینچنین «دوستی خاکی»،

که در دوست داشتن ، خدائی شده است ، چه ! دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد ، دوست را با دوست مانند می کند

از زندگی زنده تر است و از خوشبختی جدی تر!

نیاز ، هراس، چشم داشت ، حق شناسی ، حق کشی ، خطر ، امنیت ، سود و زیان ، دشمنی ها و دوستی ها ، نفرین ها و آفرین ها ، شکست ها و توفیق ها ، شادی ها و غم ها…

که گرگ ها و کرکس هایی بودند ، وحشی و آدم خوار ، اکنون حشراتی شده اند بازیچه ی حقیر ِ مرد!

و مرد «جزیره ای در خویش »

در اقیانوس ِ وجود،

تنها و به خویش ،

اقلیمی از چهار سو ، محدود به خویش ، بی خطر ِ موج ،بی نیاز ِ ساحل

نیل به آب ، اما بی آلایش ِ آب ،

شکفته و گسترده در زیر بارش خورشید ، مکنده ی آفتاب!

و اکنون اوست که می تواند زندگی کند ،

تنها با طعام ِ عقیده و شراب ِ جهاد.

و بمیرد «شهیدوار»،

به همان زیبایی و درستی و آزادگی ، که زندگی می کند ، و اوست که چون صوفی نیست «شیعه» است ، بودائی نیست«مسلمان »است.

در همین معراج ِ تجرد نمی ماند ، باز می گردد ، به سوی خاک، بسوی خلق ، با کوله بار سنگین ِ مسئولیت:

بار سنگین ِ امانت،

تا بنگرد بر چهره ی یتیمی که بر او ، به خشونت ، تشر زده اند ، بر گرده ی اسیری که بر آن ، تازیانه ، خط ِ کبود ِ ستمی نقش کرده و بر گرسنه ی خاموشی که شرم ، مجال ِ مستمندی به وی نمی دهدو… بر نسلی که قربانی می شود و بر عصری که قهرمان می جوید و بر هر چه در زیر ِ آسمان می گذرد …

و او برای از دست دادن ، برای رنج کشیدن ، برای تحمل کردن و برای مردن تردید ندارد!

مرگ-

نه حلاج وار : “مرگی پاک ، در راهی پوک”

که علی وار : برای خشنودی ِ خدا یعنی در خدمت به خلق، برای او تنها کاری است در زندگی که خود نیز از آن سود می برد!

و علی ، تا لبه ی زهر اگین ِ پولاد را د پرده های مغزش حس می کند ، احساس می کند که بار سنگین آن امانتی که آسمان و و زمین و کوه های سنگ را می شکست ، از دوشش افتاد ، آزاد شد ! از شوق گوئی مژده ای را فریاد می کشد :

” به خداوند کعبه ، رها شدم ! “

اخلاص:

یکتائی در “زستن”،

یکتائی در “بودن”

یکتوئی در ” عشق”

دکتر علی شریعتی * نیایش

[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 15:30 ] [ مهربد ]

من آن غريبه ي ديروز آشناي امروز و فراموش شده ي فردايم
در آشنايي امروز مي نويسم تا در فراموشي فردا يادم کني.
براي سالها مي نويسم ...
سالها بعد که چشمان توعاشق مي شوند ...
افسوس که قصه ي مادر بزرگ درست بود...
که هميشه يکي بود يکي نبود

  دركنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كسي جاي دراين كلبه ويرانه ندارد

دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد
كسي تاب نگهداري ديوانه ندارد

[ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 11:14 ] [ مهربد ]

خدايا !

ياري ام ده تا از جماعت سوداگر نباشم

که از بيم فرداي شمار ، دست از خطا مي کشند

تا در آن روز به پيشگاهت پريشان

 و از شرم سر به گريبان نباشند.

 

دستگيرم شو تا از مردم دل آگاه باشم

که در همه حال ، حرمت دوست نگه مي دارند ،

زيرا مي دانند در همين دم حاضر است و بينا

و فردا دور است ، اما دوست نزديک تر از رگ گردن.

[ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 11:13 ] [ مهربد ]

خدایا...پروردگارا...کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم را رو به حقیقت

بگشایم...

خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم را که دیری است دراین قفس زندانی

است ،

در آسمان آبی عشق تو پرواز دهم

خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پرواز را همیشه در خود زنده نگه دارم 

خدایا،شرمنده ام از زیادی گناهانی که انجام داده ام ،شرمنده ام

خدایا از قدر نشناسی خودم ، از این که هر روز باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم

خدایا چه بگویم از کدامین گناهم نزد تو طلب عفو کنم.خدایا به کدامین گناه

اشک شرم ازدیده جاری سازم .

هر وقت که خواستم زبان به حمد و ثنایت بگشایم اشک در دیدگانم

جمع شد و بغض شرم و پشیمانی از گناهان دیگر مجال سخن گفتن نداد

خدایا ،مرا از این منجلابی که در آن گرفتار شده ام نجاتم ده به این پرنده ی

اسیر پروبالی ده تا خودش را از این قفس رهایی بخشد

خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه

آنچه باشم که تو میخواهی

خدایا، چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم و زبان به حمد و ثنایت بگشایم

درحالی که خود از کرده خویش آگاهم

چگونه می توانم دوستار تو باشم درحالی که برعهد و پیمانی که با تو بسته

ام وفادار نبوده ام

چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالی هنوز شعله های عصیان

در درونم فروزان است

بارلاها،چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسیر هواهای نفسانی خویشم ...

همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روزکه شده آنچه باشم که تو

می خواهی وآنچه کنم که تو می پسندی

ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو ر ابه من نداده است

بارلاها، می ترسم، ازخویش وازاین سرنوشتی درانتظارمن است

می ترسم از این بیابان و شوره زاری که در پیش روی من است

می ترسم که مرگ به سراغم بیاید آرزوی رسیدن به تو را این بار او از من

بستاند پس ای پروردگار بی همتا به لطف وکرم

خویش مرا از مرداب رهایی ده وتوانی ده خویشتن را

از هرچه بدی است پاک کن

 

[ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 11:9 ] [ مهربد ]
در آن روزها تنها بودم و در عمیق ترین نقطه تنهایی ام به خاک سپرده شده بودم هرجا می نگریستم جز تنهایی و بی همدمی کسی را نمی دیدم .نمی توانستم و نمی خواستم معنای عشق رادرک کنم برایم مشکل بود .ولی بعد تصمیم گرفتم خود را در پناهش رها سازم شاید همدمی باشد برای زخم های کهنه تنها یی ام.

در تنهایی دری به رویم باز شد که از شدت برقش که در پس این درب بسته بود بینایی چشمانم را برای لحظه ای از یاد بردم .چه زیبا و چه عظیم وصفش بسیار مشکل بود زیبا تر از چیزی است که هیچگاه فکرش را نکرده بودم آنجا باغی است بنام عشق این را از سر در ورودیش فهمیدم که خود نمایی می کرد بعد احساس کردم قلبم  فرصتی دوباره می خواهد همانند کودکان خردسال بی تابی میکند من تسلیم این بی تابی شدم و خود را در این دنیای جدید رها ساختم .احساس آزادی می کردم همانند یک پرستوی آزاد که با خیره شدن به بال زدنهای یارش تا دیاری دیگر او را بدرقه می کند بعد فهمیدم از ابن باغ عشق همراهی پیدا کردم که می تواند همدم تمام لحظات زیبایم باشد .حالا من نیز جزء لیست پذیرفته شدگان دیار محبت هستم خوشحالیم تا بی نهایت بود هم به دلیل اینکه همدمی پیدا کرده ام و هم به خاطر اینکه زندگیم عوض شده در این حالات بود که احساسم به من گفت پیوندی عمیق و ناگسستنی بین قلب من و توست .

 

تو به من آموختی که برای پیمودن این راهی که آمدم از چه گذر گاهی عبور کنم که در پس آن به من خوشامد بگوید می خواهم در تمام لحظات زندگی با من باشی بی نهایت دوستت دارم نمی خواهم مال دیگری باشی فکر اینکه تو را از دست بدهم تا سر حد جنون می رساندم خدای من نمی دانستم عاشقی اینقدر پاک و بی ریاست حال دوست داشتن از هر چیزی برایم زیباتر شده.

وقتی با چشمان نافذت به چشمانم می نگری در دلم هزار بار فدایت می شوم وقتی لبخند دلنشینت می تواند خستگی را از تنم بزداید خود را خوشبخت ترین موجود دنیا می بینم تو که هستی که مرا اینگونه دیوانه ساخته ای؟حال می فهمم که دیوانگان چه دنیای پاک و معصومی دارند دنیایی جدا از لغزش و آلودگی .

 نگهداری و در کنار تو بودن بزرگترین اقبال زندگی من بوده که در این دنیای نا آرام با وجود تو و قلب مهربانت آرام گیرم مهربانیت را به چه توصیف کنم ؟به لطافت گل؟عمرمهربانیت که پایدارتر است

به نسیم دلنواز بهاری؟ این هم نیست نسیم که می وزد و می رود پس به چه؟

اینها را قلبم می گوید همان قلبی که خود راه این عشق را به من آموخته بدان بی نهایت قدرت خدا دوستت دارم و هیچ سدی نمی تواند مانع عشق من به تو شود اینها کلماتی است که از باغ عشق آموختم وتقدیم تو میکنم .

 

[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 8:43 ] [ مهربد ]
[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 18:47 ] [ مهربد ]

 اس ام اس عاشقانه جدید،اس ام اس جدید عاشقانه

بعضی از فرشته ها بال دارند و بعضی هاشون ندارند مثل دوست، تقدیم به تو فرشته ی بی بالم که به وجودت می بالم…

_________

خواهش میکنم: بی حوصلگی هایم را ببخش، بداخلاقی هایم را فراموش کن، بی اعتنایی هایم را جدی نگیر، در عوض من هم تو را میبخشم که مسبب همه ی اینهایی.

_________

کسی هست آغوشش را، شانه هایش را به من قرض دهد؟ تا یک دل سیر گریه کنم؟ بدون هیچ سوال و دلداری و نصیحتی.؟

_________

زیر سایه بون چشمات تو شبستون نگاهت، یه جایی گوشه اشکات مچ عشقتو میگیرم، بین پاییز و زمستون انتظار و نم بارون، میون نامهربونی تا بخویی برات میمیرم

_________


ادامه مطلب
[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 18:30 ] [ مهربد ]

عکاس سر درس کلاس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 18:20 ] [ مهربد ]

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجود اینکه پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت یونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد

[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 18:16 ] [ مهربد ]

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی آمد.سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز


ادامه مطلب
[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 17:59 ] [ مهربد ]
در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد


ادامه مطلب
[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 20:20 ] [ مهربد ]
 پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست احداث بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.

پس از پانسمان زخم ها ، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوانها بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت : که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او میخورم،نمیخواهم دیر شود.


ادامه مطلب
[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 20:11 ] [ مهربد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد

از عاشقی تباهی

از زندگی مصیبت

از دوستی شکستو

از سادگی خیانت . . .


آرشيو مطالب